دیروز بهم پیشنهاد دادی ک بیام تو شرکتتون کار کنم.باورم نمیشد.انگار دنیا رو هم دادن... تویی که هیچ وقت نظر نمیدادی درباره کارم حالا بهم گفتی بیا...
اما این خوشی واسه چندلحظه بود چون بعدش پشیمون شدی و دوری راهو بهونه کری با اینکه خودت خوب میدونی که به خاطر دیدن تو هم که شده بود تحمل میکردم
ولی خب منم دیگه هیچی نگفتم...حس خیلی بدیه که بدونی یکی هست تو زندگیت که از روی اجبار مونده و اگه راهی داشت جوری میرفت که نتونی پیداش کنی...
دوباره دارم باگریه مینویسم...اینارو هیچ کس نمیخونه حتی خودت
دیشب از امام حسین خواستم برسه به داد دلم
داغونم
کاش برام کاری کنه آقا....
برچسب: بی قرارم تو اتکه,بی قرارم,بی قرارم کن,بي قرارم,بی قرارم واسه چشمات,بی قرارم عینی فرد,بی قرارم مهدی کمانی,بی قرارم روز و شب,بی قرارم مهدی اکبری,بی قرارم هروله با شور,
نویسنده: شیوا اسدیپور